
سکوت ... !
چه آشنا برلبم ... و چه غریب با دلم ...
و چه آسان می شکند .
اما کسی بندش نزد ... !
عمـری فریاد زدم ، عمـــری دست و پا زدم
در این دیار بی کسی ، در این مـرداب .
و
زمـان چه تنـگ می گـذرد ...
شاکـرم ... خـدایـا ... برای همه چیز ... برای فرصت دوباره ...
دور خواهم شد از این دیار
تا جزیره ی بی کسی .
جایی در آن خلوت
فریاد سکـوتم نوازشگر خاك سياه خواهد بود
جايي كه رها خواهم شد از اين تن ها ... !
آن دور دست ها ... !
تا روزي ، هم آغوش آن خاك شوم
تا روزي ، خاطره هايم در كنار خستگي هاي دنيا بخوابد .
و چه آرام ، سرم را بر بالينش مي گذارم ،
تا سكــوتـي كه آرزويش دارم ...
تا سكوت ابــدي
تـا سـ ــكــ و ت ابــــدي ... !!

